تبليغاتX
عشق و خدا

خواب یک بنده گنهکار دوستار حسین (ع)

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

 

این شعر را خواهرم اکرم مجیدی به دست من رسانده است که از او صمیمانه تشکر میکنم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 11:12  توسط امیرحسین  | 
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 18:0  توسط امیرحسین  | 

اسم من (........) و جنسیتم (.........)

یکروز توی اطاقم تنها نشسته بودم و به بی کسی خودم فکر میکردم

 و های ،های گریه میکردم .

که یک لحظه دیدم یکی پیشم نشسته ،

وقتی بهش نگاه کردم مهرش تو دلم نشست ،

آخه خیلی زیبا و جذاب بود ،آرام و با بغضی که داشتم بهش،

 گفتم: شما ؟

با لبخندی زیبا گفت :سلام گلم من عاشق توام .

گفتم :عا عا عاشق ؟ چ چ چرا ؟

با همون لطافت گفت :

آخه تو گلمی ،تو عزیزمی ،تو نفس منی ،

عزیز دلم من آنقدر تو را دوست دارم که هر لحظه

برای دیدن تو و بوسیدن روی ماهت ،لحظه شماری می کنم ،

آنقدر دوستت دارم که حاضرم

هرچه دارم در اختیار تو بگذارم،آخه تو عزیز دلمی گلم .

نمی دونم چرا ؟ ولی حرفاشو باور کردم و چنان مهرش بر دلم نشست

 که دوست داشتم خود را در آغوشش بیندازم .

آخرسر هم این کار را کردم و خودرا در آغوشش انداختم .

ساعتها گذشت ،نمی دانم چند ساعت شد .

ولی وقتی به خودم آمدم دیدم همانطور مهربانانه و با لبخند در کنارم نشسته بود .

منو صدا کرد . گفتم: بله عزیزم .

گفت: خوبی گلم؟

گفتم : آره .من را با اسمم صدازد و بهم گفت :

مثل اینکه می خوای چیزی به هم بگی .

سرم را پایین انداختم و گفتم :

 منوببخش که تا به حال متوجه تو نشدم ،فقط یک سوال از تو دارم .

گفت :بگو گلم .

گفتم تو اسم منو میدونی ولی من اسم تورا نمی دانم ، اسمت چیست ؟

با لبخند گفت :گلم اسم من ؟

گفتم :بله

با مهربانی گفت :

 

    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 14:17  توسط امیرحسین  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 14:10  توسط امیرحسین  | 

علی جان ای امام عاشقان

مارا یاری کن تا آنچنان که هستی

تورا بشناسیم 

نه آنچنان که خود می خواهیم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 2:22  توسط امیرحسین  | 

عید و شب عاشقان برتمامی عشاق مبارک باد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 12:40  توسط امیرحسین  | 

روزی مجنون به در خانه لیلی رفت و در زد،

 لیلی گفت: که کیستی؟

 مجنون گفت :من 

 لیلی گفت: غریبه ای

((من )) را نمی شناسم

 مجنون رفت و بعد از یک سال آواره گی دوباره ،

در خانه لیلی را زد 

 لیلی گفت: که کیستی ؟

 مجنون گفت :تو 

 لیلی جواب داد حالا تورا شناختم  تو مجنون منی بیا تو

آری گلم عاشق جز تو چیزی نمی بیند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 10:18  توسط امیرحسین  | 

دخترک کوری نامزدی داشت ،

آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند.

روزی دخترک آرزو کرد که ایکاش چشم  داشتم و می توانستم او را ببینم .

یکروز کسی به دخترک چشم هدیه کرد ،

 او دیگر میتوانست ببیند .

رفت پیش نامزدش و دید که اوکور است ،

دل سرد شد و خواست که اورا ترک کند ،

پسرک قبول کرد

به او گفت :فقط ازتو خواهشی دارم .

دخترک گفت :بگو

 پسرک گفت :

گلم مواظب چشمهای من باش

 

 

  یکروز پسری به دنبال دختری راه افتاد ،

 دختر از او پرسید: چرا به دنبال منی

پسر گفت : من عاشق تو هستم .

دختر گفت : چرا عاشق من ؟

 من یک خواهر بسیار قشنگی دارم که داره از پشت سر میاد،

 برو با اون دوست شو .

پسر هم برگشت تا خواهر اورا ببیند

وقتی خواهرش رسید دید که چقدر زشت است .

برگشت و به دختر گفت چرا به من دروغ گفتی ؟

دختر گفت : چون تو به من دروغ گفتی ،

اگر عاشقم بودی پس چرا به دنبال دیگری رفتی ؟

دختر دیگر محل آن پسر نگذاشت و به راه خود ادامه داد. 

این نفس هوسی است که با عشق اشتباه گرفته شده است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 14:19  توسط امیرحسین  | 

عاشقی را هیچکس به ما یاد نداد ،

در هیچ مدرسه ودانشگاهی آنرا یاد نگرفتیم .

زیرا از اول عاشق به دنیا آمدیم .

خداوند رحمان روح را در همه مخلوقات خود دمید ،

ولی وقتی در آدم دمیده شد ،باری تعالی فرمود :

فتبارک الله احسن الخالقین 

چرا؟ مگر این روح چه فرقی با دیگر روح ها داشت ؟

آری این روح عشق بود که در آدم دمیده شد ،

وآدم عاشق شد هم عاشق خدا و هم عاشق حوا .

عزیزان گلم اینکه همیشه میگم ،

از عشق زمینیست که میتوان به عشق خدائی رسید.

به خاطر این است که حضرت رسول اکرم فرمودند :

ازدواج نیمه دیگر ایمان و انسان با ازدواج ایمانش کامل میشود .

درود و سلام بر تمام عاشقان عالم از اول عاشق تا آخر عاشق

زنده باد عشق 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 5:37  توسط امیرحسین  | 

یک دوست ،

دوستی که بی ریاست و باصفا ،

دوستی که وقتی تو شادی او هم شاد می شود ،

و وقتی غمگینی او هم غمگین و ناراحت ،

خلاصه که خیلی گله ،خیلی ماهه ،

هرکاری که از دستش برمیاد برای ما انجام میده ،

آنقدر بزرگوار که هیچ حاجتی رو بر نمیگردونه و همه رو روا می کنه،

چون خیلی کریم و مهربونه .

خوب این دوست که اینقدر خوبه وبرای ما کار های خوب انجام میده ،

ما براش چه کار کردیم ؟

من می گم بیائیم کمترین کا ررا انجام بدیم .

 اینکه  هر روز صبح که از خواب بیدار می شیم بهش بگیم ،

 سلام آقاجون خوبی صبحتون بخیر   

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 15:34  توسط امیرحسین  |