تبليغاتX
عشق و خدا - شکوه عشق

در آن روزها هرکی جائی داشت .

عقل جایش در سر بود و پول در خزانه ،عبادت در معابد ،

اشک در چشم،و.......

 اما عشق هیچ جائی نداشت و سر گردان بود .

یکروز دوستش عقل به او گفت :

بیا تا تورا به جایگاه اصلیت برسانم .

عشق گفت : آن جا کجاست ؟

عقل گفت : آن جا قطعه ای از بهشت است ، 

تکه ای از خانه خداست،

آنجا خون بهترین بنده خدا ریخته میشود .

عاقبت عقل و  عشق به آن سرزمین رسیدند ،

 عشق وقتی وارد شد خیلی بیتاب شد

و بی صبرانه نام  آن مکان را پرسید .

عقل گفت : کربلا

عشق با شنیدن این نام چنان بیتاب شد که،

 عقل بسختی توانست او را محار کند ،

 عشق سالها و قرنها در آنجا زندگی کرد ،

تا یک روز عقل به سراغ عشق آمد وگفت :

 بیا برویم  عشق گفت : کجا ؟

عقل گفت : فقط بیا ، آنها رفتند تا به کودکی رسیدند و

 عقل در سر و عشق در دل او جای گرفت ،

وقتی عشق در دل جای گرفت آنرا نورانی یافت و خیلی بیتاب شد گفت:

 این کودک کیست ؟ عقل گفت : این حسین (ع) است ،

سالها گذشت تا روزی که امام حسین (ع) وارد کربلا شد .

وقتی عقل جونبجوش بیش از حد عشق را دید به او گفت :

تو باید در فرمان من باشی و عشق گفت :باشد .

تا آن زمان که امام حجت را بر دشمن تمام کرد ،

عشق در جنبجوش بود و باز عقل آن راکنترل میکرد،

اما زمانی که جنگ شروع شد عشق چنان در غوغا افتاد

 که دیگر صدای عقل را نمی شنید.

 کارش به آنجارسید که برای آوردن مشک آب دو دست

 و فرق خونین سر داد،ولی تلاتم عشق بین جاختم نشد

 و بارها وبارها قربانی داد تا آنجاکه

وقتی تیر به گلوی کودک رسید ،

خون او را بر آسمان پاچید وبه معشوق هدیه کرد.

 عقل دیگر حریف عشق نبود.

جولان عشق به آنجا رسید که جان عزیز زهرا را به دوست

 هدیه کرد ولی باز به این بسنده نکرد.

 بدن له شده را تقدیم معشوق کرد .

عاقبت عقل

بر بلندای سر نیزه رفت تا از آن بالا نظارگر کار

عشق باشد .   

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 18:0  توسط امیرحسین  |