|
دخترک کوری نامزدی داشت ، آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند.
روزی دخترک آرزو کرد که ایکاش چشم داشتم و می توانستم او را ببینم . یکروز کسی به دخترک چشم هدیه کرد ، او دیگر میتوانست ببیند . رفت پیش نامزدش و دید که اوکور است ، دل سرد شد و خواست که اورا ترک کند ، پسرک قبول کرد به او گفت :فقط ازتو خواهشی دارم . دخترک گفت :بگو پسرک گفت : گلم مواظب چشمهای من باش
یکروز پسری به دنبال دختری راه افتاد ، دختر از او پرسید: چرا به دنبال منی پسر گفت : من عاشق تو هستم . دختر گفت : چرا عاشق من ؟ من یک خواهر بسیار قشنگی دارم که داره از پشت سر میاد، برو با اون دوست شو . پسر هم برگشت تا خواهر اورا ببیند وقتی خواهرش رسید دید که چقدر زشت است . برگشت و به دختر گفت چرا به من دروغ گفتی ؟ دختر گفت : چون تو به من دروغ گفتی ، اگر عاشقم بودی پس چرا به دنبال دیگری رفتی ؟ دختر دیگر محل آن پسر نگذاشت و به راه خود ادامه داد. این نفس هوسی است که با عشق اشتباه گرفته شده است .
|
|